تبليغاتX
محمد پسر زمردی
شعر و اس ام اس و... دانلود آهنگ و فيلم و مستند و... موبايل(نرم افزار.بازي.ترفند...)
به وبلاگ محمد.سبزترين زمرد سال69 خوش آمديد .!.!.!.!.!. Wellcome to EMERALDBOY69
محمد پسر زمردی

شام آخر
 

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.

او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد...

 

آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

 

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود.

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم .

وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.

 

چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

 

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم...

 

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

 

 


لقمان حكيم
 

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی
اول
اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
سوم
اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
 

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر
بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

 

 


ماجراي جالب هيزم شكن و فرشته !
 

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.


"آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.

 هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده

 

 


عشق برای تمام عمر است!
 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

 

 


ایها الناس عشق یعنی چه ؟!!
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 


در طول زندگی بشر نظریات زیادی درباره ی اوصاف عشق و پايداري نيروي خارق العاده ي عشق بیان شده است. در ادبيات علاقه و دلبستگي هاي ما ايرانيان عشق يوسف و زليخا ، ليلي و مجنون ، شيرين و فرهاد ، خسرو و شیرین و ... روايت هاي زيادي زبانزد است كه خوانده ايم و شنيده ايم. برخی عشق را دو دسته مي نامند، يكي الهی و ديگري زمینی، در این نظریه برخی تقدس را تنها برای عشق الهی قائلند و برخی دیگر عشق زمینی را مقدس و حتی مقدمه ای برای عشق آسمانی می پندارند. برخی دیگر تنها به عشق الهی معتقدند و چیزی به اسم عشق زمینی را خطری برای عشق الهی می دانند و شاید آن را نوعی شرک بدانند و ...

در کنار این نظریات نظریه ی دیگري هم مطرح است که عشق را تنها اصرار بیش از حد بر تفاوتهای یک فرد با دیگران میداند. حال این تفاوت ممکن است در اخلاقیات، رفتار، ظاهر یا حتی حسی باشد که عاشق هنگام دیدن یا بودن در کنار معشوق در درون خود می یابد. یکی از استدلالهای این دسته برای جمله ی "عشق تنها اصرار بیش از حد بر تفاوتهای یک فرد با دیگران است" این است که در اغلب موارد پس از اینکه معشوق برخی از ویژگی های مثبتش چه از نظر ظاهر، اخلاقیات، روحیات یا موقعیت هایش را از دست می دهد از چشم عاشق افتاده و حتی آن عشق مقدس و پاکی که به تعبیر خودشان در زندگی یا دوستیشان احساس کرده اند به اختلافات شدید یا حتی طلاق و یا کنار گذاشتن دوستی بدل می شود.

البته این نظریه، جالب و تا حدود زیادی واقع گرایانه است هر چند که نظریه ی کاملی نیست و شايد مقتضياتي بر آن حاكم است كه نمي توان آن را آن طور كه بايد و هست تعبير كرد. چرا كه عشق آنقدر باعظمت و پرفروغ است كه وصف آن در اين مختصر نخواهد گنجيد ...

شما چگونه فکر می کنید ؟

دختری کنجکاو می پرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلويي چند؟

مفلسی گفت: پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا: گناهي بی بخشش

واعظی گفت: واژه اي بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است و همين

محتسب گفت: منکر عظماست

قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را چون عشق است، پس همين عشق است!

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیز یعنی دور کن آتش بر دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم :

طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!

 

 


عاشقانه ترین دعایى كه به آسمان رفت
  یك روز كاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و دیدم كاملاً براى تدریس آماده ام. اولین كارى كه باید مى كردم این بود كه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببینم تكالیفشان را كامل انجام داده اند یا نه.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست."
او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى ندیده بودم، نگاهم كرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش كنم، واسه این كه مامانم داره مى میره."

هق هق گریه ی او ناگهان سكوت كلاس را شكست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود كه او كنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محكم حلقه كردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یك از بچه ها تردید نداشت كه "تروى" بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید كه مى ترسیدم قلب كوچكش بشكند. صداى هق هق او در كلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشك و ساكت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى كردند.

سكوت سرد صبحگاهى كلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود كه مى شكست. من بدن كوچك تروى را به خود فشردم و یكى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال كاغذى را بیاورد. احساس مى كردم بلوزم با اشك هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشكم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: "براى بچه اى كه دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بكنم؟"

تنها فكرى كه به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده كه برایت مهم است ... با او گریه كن." انگار ته زندگى كودكانه او داشت بالا مى آمد و من كار زیادى نمى توانستم برایش بكنم. اشك هایم را قورت دادم و به بچه هاى كلاس گفتم: "بیایید براى تروى و مادرش دعا كنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پس از چند دقیقه، تروى نگاهم كرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه كرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.

هنگامى كه براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود كه مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و كمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا كرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى كرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه كند و با چهره ی مرگ كه انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم از اینكه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته یك كودك را با دل خود حمایت كنم ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

 


داستان کوتاه
 

سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.

وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.

 

روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !

پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند،
اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه  بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،
بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!


ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است   

 

 


یک روز بارانی
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


ادامه مطلب
 

 


ماجرای دو گرگ
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند. یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.

یكی از آنها كه دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت: "چاره نداریم مگه اینكه بزنیم به ده."
ـ "بزنیم به ده كه بریزن سرمون نفله مون كنن؟"
ـ "بریم به اون آغل بزرگه كه دومنه كوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم."
ـ "معلوم میشه مخت عیب كرده. كی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو میارن كه جدمون پیش چشممون بیاد."
ـ "تو اصلاً ترسویی. شكم گشنه كه نباید از این چیزا بترسه."
ـ "یادت رفته بابات چه جوری مرد؟ مثه دزد ناشی زد به كاهدون و تكه گنده هش شد گوشش"
ـ "بازم اسم بابام رو آوردی؟ تو اصلاً به مرده چكار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم كه از بس كه خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش كرده بود برده بودش تو ده كه مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و كاه كردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد؟"
ـ "بابای من خر نبود از همه دوناتر بود. اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می كرد، می رفتم باش زندگی می كردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سر تو بِبُرن، بِبَرن تو ده كله گرگی بگیرن."
ـ "من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا وردارم."
ـ "اه" مث اینكه راس راسكی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟"
ـ "آره، ‌نمی خواسم به نامردی بمیرم. می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی كنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم."

گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تكان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمین گیر از كار دوستش سخت تعجب كرد و جویده جویده از او پرسید:

ـ "داری چكار می كنی؟ منو چرا گاز می گیری؟"
ـ "واقعاً كه عجب بی چشم و روی هستی. پس دوستی برای كی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداكاری كوچكی در راه دوست عزیز خودت بكنی پس برای چی خوبی؟"
ـ "چه فداكاری ای؟"
ـ "تو كه داری میمیری. پس اقلاً بذار من بخورمت كه زنده بمونم."
ـ منو بخوری؟"
ـ "آره مگه تو چته؟"
ـ "آخه ما سالهای سال با هم دوست جون جونی بودیم."
ـ "برای همینه كه میگم باید فداكاری كنی."
ـ "آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو می خوره؟"
ـ "چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع می كنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن."
ـ "آخه گوشت من بو نا میده"
ـ "خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو نا میده؟
ـ "حالا راس راسی میخوای منو بخوری؟"
ـ "معلومه چرا نخورم؟"
ـ "پس یه خواهشی ازت دارم."
ـ "چه خواهشی؟"
ـ "بذار بمیرم وقتی مردم هر كاری میخوای بكن."
ـ "واقعاً كه هر چی خوبی در حقت بكنن انگار نكردن. من دارم فداكاری می كنم و می خام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورممت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت؟ گذشته از این وقتی كه مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می كنه."

گرگ نابكار این را گفت و زنده زنده شكم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...

نتیجه گیری اخلاقی :
1. گرگها همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یكدیگر ترحم نمی كنند
2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد، چون شناسایی رفیق و نارفیق كمی سخت است
3. گرگها که سود و زیان ندارند این هستند، پس چه برسد به بعضی از انسانها ...
4. جوانمردی پیر و جوان ندارد، حتی زن و مرد هم ندارد. بیاییم همیشه جوانمرد باشیم

 

 


بی­سواد و باسواد
 

یک کشتی بود که در آن یک ناخدای جوان و باسواد و یک خدمه پیر و بی سواد مشغول به کار بودند.
پیرمرد هر شب بعد از کار به کابین ناخدا می­رفت و به سخنان مرد جوان گوش می­داد.
یک شب ناخدای جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده­ای؟
پیرمرد پاسخ داد: نه استاد من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته­ام.
ناخدا: پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده­ای.
پیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می­گفته و او یک چهارم عمر خود را از دست داده است.
شب بعد باز پیرمرد به اتاق ناخدا رفت.
ناخدا امشب پرسید:
- ای پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده­ای؟
- ای استاد اقیانوس شناسی چیست؟ من که درسی نخوانده­ام.
- ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را از دست داده­ای.
پیرمرد باز هم قمگین و ناراحت به اتاق خود برگشت و بار در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می­گفته و او نیمی از عمر خود را از دست داده است.
در شب سوم پیرمرد به کابین ناخدا رفت و این بار ناخدا پرسید:
- آیا از علم هوا شناسی آگاهی داری؟
- استاد، هوا شناسی چیست؟ من که گفتم که هرگز به مدرسه نرفته­ام.
- تو دانش زمینی را که روی آن زندگی می­کنی نمی­دانی، دانش دریایی را که از آن امرار معاش می­کنی نخوانده­ای! دانش هوایی که هر روز با آن سر و کار داری نخوانده­ای! پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده­ای.
پیرمرد با خود گفت: این مرد دانشمند می­گوید که من سه چهارم عمرم را از دست داده­ام. پس حتماً همینطور است.
باز هم پیرمرد ناراحت و نگران که تنها یک چهارم از عمر او باقی مانده شب را در اتاق خود غصه خورد.
اما صبح
ناخدا صدای کوبیدن در اتاق خود را شنید.
در را باز کرد و پیرمرد در مقابل در نفس زنان پرسید:
- استاد. آیا از علم شنا شناسی چیزی می­دانید؟
- شناشناسی؟ منظورت چسیت؟
- می­توانید شنا کنید؟
- نه! من شنا بلد نیستم.
- جناب استاد، شما همه عمرتان را بر باد داده­اید! کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است. آنهایی که می­توانند شنا کنند، به ساحل نزدیک می­رسند، اما آنانی که بلد نیستند غرق می­شوند. خیلی متأسفم استاد. شما حتماً جان خود را از دست خواهید داد. عجب اتفاق جالبی بود. مرد جوان چقدر مغرورانه در مورد اون پیرمرد قضاوت می­کرد. یاد یک آیه از انجیل افتدم که اینطور می­گه: اگر فکر می­کنید که استوارید، بهوش باشید که نیافتید!!!!
تمام زندگی مرد مغرور در برابر یک چهارم باقی­مانده عمر پیرمرد.
خیلی وقتها هست که ما وقتمون رو صرف آموزش چیزهایی می­کنیم که به نظرمون می­آد خیلی با ارزش هستند و به اونها افتخار می­کنیم و پیش خودمون فکر می­کنیم که دیگه علامه دهر هستیم و زندگیمون رو روی همون آموخته­ها پایه گذاری می­کنیم. اما زمانی­که با چیزهای ناشناخته روبرو می­شیم که شیوه حل کردن اونها رو نمی­دونیم، خودمون رو موجودات ضعیفی می­دونیم.
آلوین تافر در کتاب ((شوک آینده)) اینطور می­گه که: بی سوادان آینده آنهایی نیستند که خواندن و نوشتن بلد نیستند، بلکه کسانی هستند که نمی­توانند یاد بگیرند.

 

 


درس عبرت
 

روزي روزگاري پيرزن فقيري توي زباله‌ها دنبال چيزي براي خوردن مي‌گشت كه چشمش به يك چراغ قديمي افتاد. آن را برداشت و رويش دست كشيد. مي‌خواست ببيند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد. در همين موقع، دود سفيدي از چراغ بيرون آمد. پيرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و ديد كه چند قدم آن طرف‌تر، يك غول بزرگ ظاهر شد. غول فوري تعظيم كرد و گفت: �نترس پيرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌هاي جورواجوري را كه برايم ساخته‌اند،‌ نشنيده‌اي؟ حالا يك آرزو كن تا آن را در يك چشم به هم زدن برايت برآورده كنم. امّا يادت باشد كه فقط يك آرزو!� پيرزن كه به خاطر اين خوش‌اقبالي توي پوستش نمي‌گنجيد،‌ از جا پريد و با خوش‌حالي گفت‌: �الهي فدات بشم مادر!� امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود كه فداي غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. ... و مرگ او درس عبرتي شد براي آن‌ها كه زيادي تعارف مي‌كنند!

 

 


ماجرای هدیه خون یک یهودی به یک عرب
 

بیمار عربی جهت پیوند قلب در بیمارستان بستری شد . پزشکان تشخیص دادند که بر حسب احتیاط می باید مقداری خون از گروه خونی او ذخیره کنند . اما این مرد عرب دارای گروه خونی نادری بود و در ان منطقه خونی از گروه خونی او یافت نشد. پزشکان درخواستی برای دریافت ان گروه خونی به مناطق و کشور های اطراف فرستادند. تا اینکه شخصی یهودی حاضر به اهدای خون شد.
بعد از انجام عمل جراحی مریض عرب به رسم تشکر برای او کارت تبریکی و یک دستگاه ماشین نو فرستاد. متاسفانه عمل پیوند چندان موفقیت آمیز نبود و پزشکان مجبور به انجام عمل جراحی دیگری بودند. این بار نیز درخواستی برای اهدای خون به فرد یهودی فرستادند. وی نیز با کمال رغبت این کار را انجام داد.بعد از عمل جراحی مرد عرب یک کارت تبریک و یک بسته شکلات به رسم قدردانی برای مرد یهودی فرستاد.مرد یهودی که از دریافت این هدیه پس از دریافت هدیه سخاوتمندانه اول شوکه شده بود با مرد عرب تماس گرفت و دلیل اینکه این بار سخاوتمندانه از او تشکر نکرده را جویا شد.مرد عرب در پاسخ گفت: چون این بار خون یهودی در رگ های من است ، به یاد نمی آوری؟

 

 


زخمهاي عشق
 

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد.
پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند.

 

 


جستجو تردید نکن
   راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و گفت :
(( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))
مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت . اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .
آن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))
مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟
در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد
 

 


غرور
 

یک کشتی بود که در آن یک ناخدای جوان و باسواد و یک خدمه پیر و بی سواد مشغول به کار بودند...

پیرمرد هر شب بعد از کار به کابین ناخدا می?رفت و به سخنان مرد جوان گوش می?داد.

یک شب ناخدای جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده?ای؟!

پیرمرد پاسخ داد: نه ناخدا من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته?ام.

ناخدا: پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده?ای...

پیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می?گفته و او یک چهارم عمر خود را از دست داده است...

  شب بعد باز پیرمرد به اتاق ناخدا رفت.

ناخدا امشب پرسید:

-  ای پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده?ای؟

-  ای ناخدا اقیانوس شناسی چیست؟ من که درسی نخوانده?ام.

-  ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را از دست داده?ای...

پیرمرد باز هم غمگین و ناراحت به اتاق خود برگشت و بار در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می?گفته و او نیمی از عمر خود را از دست داده است.

  در شب سوم پیرمرد به کابین ناخدا رفت و این بار ناخدا پرسید:

-   آیا از علم هوا شناسی آگاهی داری؟

-   ناخدا، هوا شناسی چیست؟ من که گفتم که هرگز به مدرسه نرفته?ام.

-    تو دانش زمینی را که روی آن زندگی می?کنی نمی?دانی، دانش دریایی را که از آن امرار معاش می?کنی نخوانده?ای! دانش هوایی که هر روز با آن سر و کار داری نخوانده?ای! پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده?ای...

پیرمرد با خود گفت: این مرد دانشمند می?گوید که من سه چهارم عمرم را از دست داده?ام. پس حتماً همینطور است.

  باز هم پیرمرد ناراحت و نگران که تنها یک چهارم از عمر او باقی مانده شب را در اتاق خود غصه خورد.

 اما صبح

  ناخدا صدای کوبیدن در اتاق خود را شنید.

در را باز کرد و پیرمرد در مقابل در نفس زنان پرسید:

-  ناخدا. آیا از علم شنا شناسی چیزی می?دانید؟

-  شنا شناسی؟ منظورت چیست؟

-   می?توانید شنا کنید؟

-   نه! من شنا بلد نیستم.

-         جناب استاد ناخدا !!! شما همه عمرتان را بر باد داده?اید! کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است. آنهایی که می?توانند شنا کنند، به ساحل نزدیک می?رسند، اما آنانی که بلد نیستند غرق می?شوند. خیلی متأسفم استاد ناخدا! شما حتماً جان خود را از دست خواهید داد...

  عجب اتفاق جالبی بود. مرد جوان چقدر مغرورانه در مورد اون پیرمرد قضاوت می?کرد. یاد یک جمله افتادم که اینطور می?گه:

اگر فکر می?کنید که استوارید، بهوش باشید که نیافتید!!!!

 

تمام زندگی مرد مغرور در برابر یک چهارم باقی?مانده عمر پیرمرد.

 


 

خیلی وقتها هست که ما وقتمون رو صرف آموزش چیزهایی می?کنیم که به نظرمون می?آد خیلی با ارزش هستند و به اونها افتخار می?کنیم و پیش خودمون فکر می?کنیم که دیگه علامه دهر هستیم و زندگیمون رو روی همون آموخته?ها پایه گذاری می?کنیم.

اما زمانی ?که با چیزهای ناشناخته روبرو می?شیم که شیوه حل کردن اونها رو نمی?دونیم، خودمون رو موجودات ضعیفی می?دونیم...

 

بی سوادان آینده آنهایی نیستند که خواندن و نوشتن بلد نیستند، بلکه کسانی هستند که نمیتوانند یاد بگیرند.

 

 


خدایم لابه لای توفان بود
  پسر نوح به خاستگاری دختر هابیل رفت.
دختر هابیل جوابش كرد و گفت: نه ، هرگز ، همسری ام را سزاوار نیستی ؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی كه بر كشتی سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را . به پدرت پشت كردی ، به پیمان و پیامش نیز.غرورت غرقت كرد. دیدی كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندی كوه ها !
پسر نوح گفت : اما آن كه غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند ، تا آنكه بر كشتی سوار است.من خدایم را لابه لای طوفان یافتم.، در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت : ایمان، پیش از واقعه به كار می آید. در آن هول و هراسی كه تو گرفتار شدی ، هر كفری بدل به ایمان می شود.آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود ، پس گردنی خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت: آن ها كه بر كشتی سوارند، امنند و خدایی كجدار و مریض دارند كه به بادی ممكن است از دستشان برود.من اما آن غریفم كه به چنان خدای مهیبی رسیدم كه با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می كنم.خدای من چنان خطیر است كه هیچ طوفانی آن را از كفم نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری، تو سركشی كردی و گناهكاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت:شاید آن كه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد.
شاید آن خدا كه مجال سركشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!
دختر هابیل سكوت كرد وآنگاه گفت:، شاید پرهیزكاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود دنیا كوتاه است و آدمی كوتاه تر. مجال آزمون و خطا نیست.
پسر نوح گفت : به این درخت نگاه كن. به شاخه هایش. پیش از آنكه دست های درخت به نور برسند، پاهایش تاریكی را تجربه كرده اند.گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریكی عبور كرد.گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت...من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه نور زیباتر است. راه تو مطمئن تر دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش كرد و سال هاست كه منتظر است و سال هاست كه با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم!
 

 


یکی از بستگان خدا
  شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت
 

 


مرد کور
  روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
 

 


هدیه ای پر از محبت
 

 

هدیه ای پر از محبت

(یك داستان واقعی)


ادامه مطلب
 

 


داستان کوتاه
 

 

Motherhood Love

مهر مادری


ادامه مطلب
 

 


منوي وبلاگ

  RSS  


درباره وبلاگ
به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها . به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها . به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان
?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟
منم فرزند کورش خون ایرانی به رگ دارم
منم ایرانی ازاده فرزند خشایارم
من از پستی من از زاری من از خواری گریزانم
منم دلبسته ی این خاک من فرزند ایرانم
**>><<**
سلام
من محمد هستم متولد اولین روز دومین ماه هزار و سیصد و شصت و نهمین سال هجری خورشیدی و انتخاب نام وبلاگ هم به همین خاطر بوده (دلیلشو می خوای برو به کتابهای طالع بینی مراجعه کن؟!)

اینم ایمیل منه پی ام بدید:
Emeraldboy69@yahoo.com
××××××××××
در ضمن دوستانی که قصد تبادل لینک دارند می تونند وبلاگ منو با اسم "محمد،پسر زمردی" لینک کنند بعد تو قسمت نظرات پیام بدن منم در اولین فرصت اونارو لینک می کنم.
××××××××××
لطفا به موضوعات بپردازید چون در صفحه نخست فقط 30 پست وجود دارد
oOoOoOoOoOo
خدایا آنكه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت
در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نزار
?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟
از چارلي چاپلين مي پرسند : خوشبختي چيه ؟ ميگه خوشبختي فاصله اين بدبختي تا بدبختي بعديه
++++++++++
سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد انقدر زیاد نیست که کمرمان را خرد کند
انقدر است که ما را برای دعا به زانو دراورد
^^^^^^^^
زندگی اجبار است ... مرگ انتظار است ... عشق یک بار است ... جدایی دشوار است ... ولی یاد تو تکرار است ... !
)()()()()()()(
اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد
\/\/\/\/\/\/\/
به ياد آرزوهايم سكوتي مي كنم بالاتر از فرياد
÷÷÷÷÷÷÷÷
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
<><><><><>
به مد پوشان عالم بگوئید آخرین مد کفن است
}{}{}{}{}{}{
برای شاد بودن باید شادی آفرین بود
)()()()()()()(
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست
این دل ما با نگاهی سرد پرپر می شود
][][][][][][][
مانند افتاب باش تا اگر روزی خواستی به کسی نتابی نتوانی
::"::"::"::"::"::
خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!
/./././././././
زندگی زیباست...نه به زیبایی حقیقت
حقیقت تلخ است...نه به تلخی جدایی
جدایی تلخ است...نه به سختی تنهایی
\|\|\|\|\|\|\|\|
نامم را پدرم برایم انتخاب کرد ونام خانوادگی ام را جد بزرگم . دیگر برای من بس است ، راهم را خودم انتخاب میکنم
#*#*#*#*#*#
از گذشته درس بگیر در حال زندگی کن و به آینده ات فکر کن اگه تونستی هر سه شو انجام بدی خوشبختی
+-+-+-+-+-+-+-+
زندگی زیباست...نه به زیبایی حقیقت
حقیقت تلخ است...نه به تلخی جدایی
جدایی تلخ است...نه به سختی تنهایی
()()()()()()()()()
انتظار

ن
م
ی
ک
ش
د

قانع‌ات می‌کند . . .
حتی به دشنام
\/\/\/\/\/\/\/\/
خورشيد رفت... آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را مشاهده كرد.ناگهان ستاره اي چشمك زد ... آفتاب گردان سرش را به زير افكند و گفت:گلها خيانت نمي كنند
\\//\\//\\//\\//
عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی .عشق آن است که صد دل به یک یار دهی
-_-_-_-_-_-_-_-_-
نابینا به ماه گفت: دوستت دارم. ماه گفت: تو که منو نمی‌بینی، چطور میگی دوستم داری؟ نابینا گفت: اگه می‌دیدمت عاشق زیباییت می‌شدم، حالا که نمی‌بینمت، عاشق خودت هستم
+-+-+-+-+-+-+-+-+
دو نفر هستند که من رو به خاطر خودم دوست دارن ... اول خدا ، دوم مادرم ...

مادرم تو چشمام نگاه می کنه و می فهمه که بهش راست نمی گم ، اما بازم حرفمو باور می کنه ...
(_)(_)(_)(_)(_)(_)(_)
سکوت ترانهء زیبایی است ,اگر بهانهء آن عشق باشد.


آرشیو موضوعی
خبرگزاری زمرد سبز
× خلوت زمردی (ادبی) ×
جوک.اس ام اس خنده دار و...
نرم افزار موبایل
نرم افزار
فیلم/مستند/انیمیشن
بازی کامپیوتری
موسیقی
کاغذ دیواری
کتاب الکترونیک
متفرقه
کد جاوا
اسکرین سیور
قالب وبلاگ
ترفند ویندوز
نرم افزارهای خودم
عکس خنده دار
موزیک ویدئو
نرم افزار ترجمه
نرم افزار مهندسی
هنر و هنرمندان
کارت پستال
مذهبی
روانشناسی
داستان کوتاه
بازی موبایل
کلیپ
جالب و عجیب
زنگ موبایل
تم موبایل
کتاب موبایل
نرم افزار موسیقی
نرم افزار هک و جاسوسی
نرم افزار کاربردی
نرم افزار گرافیک
نرم افزار آموزشی
نرم افزار سرگرمی
نرم افزار انیمیشن سازی
نرم افزار تلفن
آشپزی
تجارت الکترونیک
اس ام اس عاشقانه/رمانتیک
عکسهای متفرقه
ترفند اینترنت/مسنجر
ترفند موبایل
صفحه ورزشی
فونت
کد آهنگ
فول آلبوم
مد روز
پس زمینه موبایل
معرفی سایت
دانستنیها
پزشکی
مقاله
علمی
عکس روز
عکس ماشین/موتور/...
عکس کودکان
طنز
نرم افزار عمران

آرشیو وبلاگ
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

لینک دوستان
دو دانشجوی الاف و ولو توی دانشگاه
نجیب زاده
خلوت زمردی
:: Alone Hearts :: (ساناز)
Happy New Day (ساناز)
پیشبر آنلاین
عکس بازیگران - نادر
جوک،تصاویر خفن،اس ام اس - محمد و علیرضا
مازیار ناظمی - گوینده خبر ورزشی
يادداشت‌هاي يك خبرنگار - کامران نجف زاده
SMS عاشقانه - باران
حجاب و عفاف - مرتضی
شعر و ادبیات پریس جنیفر - پریسا
دخترکی در این دنیای بزرگ - آذین
مرمر1888 - مریم
3 بچه فیل - ملیکا،سایه،سعید
ملکه کوچولو - ملیکا
تنهایی عشق بهار - مینا
برنامه و بازي براي موبايل - آقاي كاونديش
کسی هست که فیزیک رو دوست داشته باشه؟ - فریماه
عشق یعنی... - مصطفی
فرسنگها راه تا جاده ی امید - شیما
pictures(Armin-shams)
سوم کامپیوتر 86 (مهسا)
مرکز ICT توللی (علی)
وگا (عسل)
ღ..::شب نیلوفری::..ღ (سحر)
دنیای یک زن (محبوب)
عشق یا هوس (بی آشیانه)
زیبا مثل عشق (مینا)
یه عالمه مطلب خوشگل و باحال (فریبا)
غزل
آرامشی طوفانی (گیلدا)
عاشق تنها (نیوشا)
قرمز خون ما ..... پرسپولیس جون ما (نیکی)
آندرومدا!!!!! (عاطفه)
سایه های سکوت (هستی)
سیمکا (مینا)
قالب وبلاگ بلاگفا (سیامک)
شاید (حسن)
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::

پیوندهای روزانه
ترجمه آنلاین متون)رایگان(
پایگاه اطلاع رسانی ایرانیان
آموزش موسیقی
انجمن عمران و معماری
نستعليق آن لاين
نرم افزارهای پورتیبل رایگان
:: جایی برای با هم بودن::
ماشین مورد علاقه شما بر اساس نام شما!
جديدترين موزيک هاي ايراني و خارجي
بچه شما چه شکلی می شود؟!
آرشیو کد آهنگ
دانلود رایگان کتاب
فال روزانه
تصاویر عاشقانه
احساسات
کارت تبریک
علم اعداد
ثبت وبلاگ در بیش از 100 موتور جستجو
گالری قالب وبلاگ
تک پی سی
نود32
نازترین
دانلود رایگان کتاب کتابخانه امید ایران
کارت پستال درخواستی
مركز دانلود مهندسي عمران
دانلود موزیک
سافتستان
گلچین مطالب اینترنت
مهندسی عمران
ميبو
کنترل آنلاین بودن یک آی دی
طراح قالب وبلاگ
طراحی لوگو
آرشیو پیوندهای روزانه
پرشین وبلاگ



خلوت زمردی
***