تبليغاتX
محمد پسر زمردی
شعر و اس ام اس و... دانلود آهنگ و فيلم و مستند و... موبايل(نرم افزار.بازي.ترفند...)
به وبلاگ محمد.سبزترين زمرد سال69 خوش آمديد .!.!.!.!.!. Wellcome to EMERALDBOY69
محمد پسر زمردی

محمد رسول الله
  و قرار شد محمد بخواند و خواند و این ندایی بود برای رستگاری بشریت

 رسول مهربانی:

خوشابه حال آن کس که اصلاح عیوب خویشتن، از پرداختن به عیوب دیگران بازش دارد.

 از نظر من دانش پژوهشی از عبات خدای برتر است. 

هیچ کیفری سریعتر از کیفر ظلم نمی باشد .

ارزنده ترین زیور انسان آرامش توأم با ایمان است.

پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت شمار. جوانی را پیش از پیری، سلامت بدن را پیش از بیماری، بی نیازی را پیش از تهی دستی، آسایش خاطر را پیش از گرفتاری و زندگی را پیش از مرگ.

 هیچ عبادتی چون فکر کردن نیست و هیچ پشتیبانی مطمئن تر از مشورت نیست.

 بدترین مردم کسی است که مردم از ترس او را احترام کنند.

هر کس نیاز برادر مسلمان خود را بر آورد خداوند بسیاری از حاجات او را برآورد.

            

 

 


فرق بین آسان و مشکل
 


ادامه مطلب
 

 


پیامک
 

ثمره عمر آدمی یک نفس است و آن نفس از برای یک همنفس است گر نفسی با نفسی هم نفس است آن یک نفس از برای عمری بس است 


 اگر روزی دشمن پیدا كردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهدیدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد 


 سعی نكنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم ، بكوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم - ماركوس گداویر

 

 


شرط عشق
 


 
 
 دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
 
 نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
 
 بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
 
 مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
 
 موعد عروسی فرا رسید.
 
 زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
 
 همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
 
 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
 
 مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..
 
 همه تعجب کردند.
 
 مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

 

 


يك روز زندگي
  دو روز مانده به پايان عمر تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ نميدانم !بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، شرکتی را تاسیس نکرد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید عمر فردايمان وجود دارد!؟

 

 


خلوت دل
 

نشانی!
نشانی از تو ندارم اما نشانی ا م را برای تو مینویسم:
در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار!
خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه های تنهایی شو!
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن؛
کنار بید مجنون خزان زده ودر کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!
در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!
حریر غمش را کنار بزن!مرا می یابی.


ادامه مطلب
 

 


» نامه ای عاشقانه
 

 

 


زمردانه
  به نام عشق زیباترین دروغ زندگی"

صلای قلب ، صدای ابراز احساسات است ،
اصواتی است که با هیچ نتی جفت نمیشود،
باید شنید و به آن توجه کرد :
شاید به ما هشداری میدهد که :
" یک پایان بد بهتر از یک اشتباه بی پایان است..."

نام : تنها

نام خانوادگي : بي کس

دل :شکسته

شغل :بي قراري

درس :عشق

مرکب :خون

قلم :اشک

برگه :قلب هاي شکسته

خانه :کلبه تنهايي

درد و دل :بي کسي

سر گرمي : گريه کردن

دوست :اشک هايي از خون

کتاب :پس کوچه هاي تنهايي

بازي :شکستن دل هاي بي قرار

 

 

 


خلوتگاه
 

روز اول خیلی اتفاقی دیدمت...روز دوم الکی الکی چشمهام به چشمت افتاد...هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم...ماه بعد شانسی به دلم نشستی وحالا سالهاست یواشکی دوست دارم


کاش میشد که در این قرن عجیب همه بودند به خوش بویی سیب سیب یعنی که تو زیبا هستی تو رباینده دلها هستی سیب یعنی اثر بوسه ای ناز روی لبهای ترک دار نیاز سیب یک واژه تو خالی نیست پر عطر است گل قالی نیست در بن بست هم راه آسمان باز است، پرواز را بیاموز


هیچ می دونستی هربار که تو پلک می زنی من نفس می کشم؟ پس مواظب باش به کسی خیره نشی که من خفه می شم


زندگی سه تا پیچ داره تولد عشق مرگ سر پیچ دوم منتظرم باش تا پیچ سوم همراهیت کنم


زندگی زیباست*** اما بدون غم

مرگ زیباست*** اما بدون گناه

دوستی زیباست*** اما بدون کلک

عشق زیباست*** اما بدون دروغ

دنیا زیباست***اما بدون درگیری

گل زیباست***اما بدون ریشه

سکوت زیباست***اما بدون یار

شیشه زیباست***اما بدون تیرگی

برف زیباست***اما بدون رهگزر

خانواده زیباست***اما بدون دوری

ما هم زیباییم ***اما بدون ماسک

 

 


آرزوهای ویکتور هوگو
 

اول ازهمه برايت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد
و اگر اينگونه نيست، تنهاييت کوتاه باشد
و پس از تنهاييت، نفرت از کسى نيابى
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد
اما اگر پيش آمد، بدانى چگونه به دور از نااميدى زندگى کنى

برايت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشي
از جمله دوستان بد و ناپايدار
برخى نادوست و برخى دوستدار
که دست کم يکى در ميانشان بى‌ترديد مورد اعتمادت باشند
و چون زندگى بدين گونه است


برايت آروزمندم که دشمن نيز داشته باشى
نه کم و نه زياد ...... درست به اندازه
تا گاهى باورهايت را مورد پرسش قرار دهند
که دست کم يکى از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زياده به خود غره نشوى

و نيز آروزمندم مفيد فايده باشى، نه خيلى بی‌خاصيت
تا در لحظات سخت
وقتى ديگر چيزى باقى نمانده است
همين مفيد بودن کافى باشد تا تو را سرپا نگاه دارد

همچنين برايت آروزمندم صبور باشى
نه با کسانى که اشتباهات کوچک مى‌کنند
چون اين کار ساده‌اى است
بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذير مى‌کنند
و با کاربرد درست صبوريت براى ديگران نمونه شوى

و اميدوارم اگر جوان هستى
خيلى به تعجيل، رسيده نشوى
و اگر رسيده‌اى، به جوان نمایى اصرار نورزى
و اگر پيرى، تسليم نااميدى نشوى
چرا که هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد

اميدوارم به پرنده‌اى دانه بدهى و به آواز يک
سهره گوش کنى، وقتى که آواى سحرگاهيش را سر مى‌دهد
چرا که به اين طريق، احساس زيبايى خواهى يافت
به رايگان

اميدوارم که دانه‌اى هم بر خاک بفشانى
هر چند خرد بوده باشد
و با روييدنش همراه شوى
تا دريابى در يک درخت چقدر زندگى وجود دارد

اگر همه اين‌ها که گفتم برايت فراهم شد
ديگر چيزى ندارم برايت آروز کنم

 

 


خدای عزیز و مهربانم
 

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری.   ....  بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن رو تحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یاد بگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی.

 

خدای عزیزم،

اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،  زیباست (چون دلی زیبا داره)،  درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،  قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه. خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.

دوستت دارم دوست عزیزم !

از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه ! در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی خواهی شنید ... (نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره یا ارسالش برای کسی باعث رسیدنه خبر خوش میشه ... ... نه .... ... صرفاً  یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد  به این خاطر که الان توی دلت میگی :

 

خدایا توکل به تو  

 

 


اس ام اس هاي عاشقانه جديد
 

چه زیباست نوشتن ، وقتی میدانی او میخواند

چه زیباست سرودن ، وقتی میدانی او میشنود

و چه زیباست دیوانگی به خاطر او ، وقتی میدانی او میبیند . . .



ادامه مطلب
 

 


متون زیبا
 
بچه که بودم اغوش مادرم را دوست داشتم"چون انجا بهترین مکان برای من بود.

بچه
که بودم پول را اصلا نمیشناختم.

بچه
که بودم چیزی به نام فردا را نمیشناختم.

بچه
که بودم فکر میکردم فقط یک حرف است ان هم حرف راست.

بچه
که بودم تنهااز یک چیز بیزار بودم ان هم دادوفریادبود.

بچه
که بودم قهرهایم فقط یک دقیقه طول میکشید.

بچه
که بودم فقط عاشق بودم و از همه چیز لذت میبردم.

بچه
که بودم گریه های من کوتاه بود وخنده هایم بلند

حالا که بزرگ شدم میبینم دنیای
بچگی چه سرمایه بزرگی بوده.

ادامه مطلب
 

 


تو كيستي
  تو كيستي ، كه من اينگونه ، بي تو بي تابم ؟
                                           شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم .
                                                   تو چيستي ، كه من از موج هر تبسم تو
                                                           بسان قايق سرگشته ، روي گردابم !

                       تو در كدام سحر ، بر كدام اسب سپيد ؟
                                     تو را كدام خدا ؟
                                            تو از كدام جهان ؟
                                                  تو در كدام كرانه ، تو از كدام صدف ؟
                                                         تو در كدام چمن ، همره كدام نسيم ؟
                                                                                            تو از كدام سبو ؟
                                 من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه !
                                             چه كرد با دل من آن نگاه شيرين ، آه !
                                                     مدام پيش نگاهي، مدام پيش نگاه !
                                                           كدام نشأ دويده است از تو در تن من ؟
                                                               كه ذره هاي وجودم تو را كه مي بينند ،
                                   
                                                                          به رقص مي آيند ،
                                                                                           
                                                                          سرود مي خوانند !

                                               چه آرزوي محالي است زيستن با تو
                                                مرا همين بگذارند يك سخن با تو :
                                                تو آرزوي بلندي و ، دست م

 

 


يک حقيقت تلخ
 

يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره
       يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره
                 يه نفر مي شينه و اسکناساشو مي شمره

                         مي خواد امتحان کنه که تا داره يا نداره
                                يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش
                                         اون يکي اتاقشون واسه همه جا نداره
                                                بابا مي خواد واسه دخترش عروسک بخره
                                                       انتخابم مي کنه ، پولشو اما نداره
                                                               يکي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه
                                                                     اون يکي مداد براي آب و بابا نداره
                                                                         يکي ويلاي کنار درياشون قصره ولي
                                                                               اون يکي حتي تو فکرش آب دريا نداره
                                                                               يکي بعد مدرسه توپ چهل تيکه مي خواد
                                                                                 مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره
                                                                                 يه نفر تولدش مهمونيه ،‌همه ميان
                                                                                  يکي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره
                                                                                يکي هر هفته يه روز پزشکشون مياد خونش
                                                                                  يکي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره
                                                                                 يکي انشاشو مي ده توي خونه صحيح کنن
                                                                                يکي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره
                                                                              يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي
                                                                         يکي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره
                                                                تو کلاس صحبت چيزي مي شه که همه دارن
                                                       يکي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره
                                              يکي دوس داره که کارتون ببينه اما کجا
                                      يکي انقد ديده که ميل تماشا نداره
                                 يکي از واحداي بالاي برجشون مي گه
                            يکي اما خونشون اتاق بالا نداره
                      يکي جاي خاله بازي کلاس شنا مي ره
                يکي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره
         يکي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
    يکي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره
   يکي فکر آخرين رژيماي غذاييه
  يکي از بس که نخورده شب و روز نا نداره

 يکي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس

  يکي هم براي گرماي دساش ها نداره
  دخترک مي گه خدا چرا ما .... مادرش مي گه
    عوضش دخترکم ، او خونه ليلا نداره
         يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه
              هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره
                  يکي آزمايش نوشتن واسش ،‌اما نمي ره
                            مي گه نزديکياي ما آزمايشگا نداره
                                 بچه اي که تو چراغ قرمزا مي فروشه گل و
                                        مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره
                                                 يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه
                                                    پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره
                                                        ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم
                                                              دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره
                                                                   راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم
                                                                         مليکا چه چيزايي داره که رعنا نداره ؟
                                                                             بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره
                                                                                    يه چيزايي داره توش که توي دنيا نداره
                                                                                          هميشه تو دنيا کلي فرق بين آدما
                                                                                         اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره
   آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا
  اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره
  کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت
   با نمي شه ، با نمي خوام ،‌با نشد ، با نداره

 

 


متن عاشقانه
  به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ......................
ادامه مطلب
 

 


خلوت زمردی
 

عکس عاشقانه    axduoni.blogfa


ادامه مطلب
 

 


خلوت دل
  تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز
دیدن گریهء تمساح محال است عزیز !

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز

 


ادامه مطلب
 

 


تو به من خنديدی / و نمی دانستی، من به چه دلهره از باغچه همسايه ، سيب را دزديدم
 

تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را در دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سيب نداشت

حميد مصدق

 

 


تنهایی(خیلی سخته)
 

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...


نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...


نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...


خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

 

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

 

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

 

خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

 

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...

 

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

 

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!

 

 


دلم برای کسی تنگ است
 

sms-jok.royablog

 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…

دلم برای کسی تنگ است

 

 


عشق يعني
 

عشق يعني سالهای عمر سخت

       عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ

             عشق يعني خواستن له له زدن                           

            عشق يعني سوختن پر پر زدن            

                  عشق يعني جام لبریز از شراب          

                        عشق يعني تشنگی يعني سراب

 عشق يعني لایق مریم شدن

عشق يعني با خدا همدم شدن 

      عشق يعني لحظه های بي قرار

            عشق يعني صبر يعني انتظار     

                  عشق يعني از سپیده تا سحر      

                        عشق يعني پا نهادن در خطر                    

  عشق يعني لحظه ي ديدار يار                      

 عشق يعني دست در دست نگار            

       عشق يعني آرزو يعني امید

             عشق يعني روشني يعني سپيد 

                   عشق يعني غوطه خوردن بین موج 

                         عشق يعني رد شدن از مرز اوج

 

 


امروز هم گذشت
 


 

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

 

 


رقص آرام
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


ادامه مطلب
 

 


چرا دنیا پر از حادثه های وارونست
 

چرا دنیا پر از حادثه های وارونست   

عاشق کسی میشی که عاشقی نمی دونه

من به دنبال تو و تو به دنبال کسی دیگه

هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمی گه 

من واسه چشمای نازنین تو یه دیونم

من دوست دارم ولی علت شو نمی دونم

حالا که می خوای بری بزار نگاهت بکنم

چون یه بار دیگه می خوام این دل و ساکت بکنم

یه چیزی فقط بزار روز تولدت هدیه مو بدم دست خودت

آدما فکر می کنن که حالا خیلی غم دارن

کاشکه فقط این بود اونا خیلی کسا رو کم دارن

عاشق کسی میشن که عاشقاش فراونه

بین انتخاب عشقش عمری که حیرونه

اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره

شایدم دوست داره ولی بروش نمیاره

تنها کسی که من را درک می کند

یک روز زادگاه مرا ترک می کند

 

 


تنهائی
 

میان آرزو ها ، چون كویری در سرابم
چشمه ای خشكیده ، از امواج آبم
من سرودی در گلو ، بگرفته از غم
تار رنجم ، من ، ربابم
من چو قانوسی ....
به تاق بی كسی
ما’وا گرفتم
شمع بی نورم، كه در فانوس جانم
جا گرفتم!
قوی تنهایم ، كه در تنهائی خود
رفته ام از یاد یاران ، دیر سالی
مرغ غم در جان من
خوش كرده منزل
وای بر من ، وای بر دل!
من چو فانوسی به تاق بی كسی ما’وا گرفتم
شمع بی نورم كه در فانوس جانم ، جا گرفتم
قوی تنهایم ، كه در تنهائی خود
رفته ام از یاد یاران .... دیر سالی
مرغ غم در جان من خوش كرده منزل
وای بر من ....... وای بر دل

 

 


شايد احساسم نميرد
  عاشقت خواهم ماند...

                              بي آنكه بداني

دوستت خواهم داشت...

                              بي آنكه بگويم

درد دل خواهم گفت...

                             بي هيچ كلامي

گوش خواهم داد...

                            بي هيچ سخني

در آغوشت خواهم گريست...

                            بي آنكه حس كني

در تو ذوب خواهم شد...

                            بي هيچ حرارتي

 

                           اين گونه شايد احساسم نميرد

 

 

 


لمس کن کلماتم را...
  لمس کن کلماتی راکه برایت می نویسم

تا بخوانی وبفهمی چقدر جایت خالیست...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...

لمس کن نوشته هایی راکه لمس ناشدنیست وعریان...

که ازقلبم برقلم وکاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم راکه خیس اشک است وپر شیار...

لمس کن لحظه هایم را...

                      تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم... 

                               لمس کن این باتو نبودنها را

             

 

 


من،دلم می خواد داد بزنم
 

امشب از اون شبـاست که من،دوباره دیونـه بشم

                                             تو مستی و بی خبری،اسیر مِـی خونه بشم

امشب ازاون شباس که من،دلم می خواد داد بزنم

                                             تـو شهر این غریبـه ها،دردمو فریـاد بزنم

دلم گرفت از آسمون،هم از زمیـن، هم از زمـون

                                             تـو زندگیـم چقدر غمـه،دلم گرفته از همـه

ای روزگـار لعنتـی، تـلخـه بـهت هـر چــی بـگم

                                             من به زمین وآسمون،دست رفاقت نمی دم

 

 

 


به خاطرهيچکس ...
 

پرسيد:

به خاطر کي زنده هستي؟

با اينکه دوست داشتم باتمام وجود داد بزنم به خاطر تو،

بهش گفتم:

به خاطرهيچکس ...


پرسيد:

پس به خاطر چي زنده هستي؟

با اينکه دلم داد مي کشيد به خاطر تو،

با يه بغض غمگين...

بهش گفتم:

به خاطرهيچکس ...



ازش پرسيدم:

تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود... 

گفت:

                  به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست...

      

 

 


عميق ترين درد زندگي
 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست...

بلكه گذاشتن سدي در برابر روديست كه از چشمانت جاري است.

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست...

بلكه پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است.

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست...

بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتواني به آن تكيه كني و از غم زندگي

برايش اشك بريزي.

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست...

بلكه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است كه مجبوري آخرش را

               

                              با  جدايي  به سرانجام برساني.

  

 

 


شاید خدا خواست...
  آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميـريـم...

از شيشه نبوديم كه با سنگ بميـريـم...

تقصير كسي نيست كه اين گونه غـريـبـيـم...

شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميـريـم...

 

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم...

شاید این باشد دلیل تنهایی ما...

(دکتر علی شریعتی)

 

 


خدایا، تنها تورا می پرستم
 

خدایا، تنها تورا می پرستم و تنها تو را دوست دارم

خدایا، به من قدرتی عطا کن که

بتوانم آن باشم که تو می خواهی

خدایا، تورا در بی کسی هایم به چشم دل نظاره گر بوده ام

 

چگونه باید تو را بخوانم؟

خود نمی دانم...

 

خدایا، این تویی که همه ی وجودم را

 

به تو تقدیم می کنم

 

 


ای کاش
 

ای کاش روزی تمام آرزوهایمان پاک پاک بود...

ای کاش روزی قدرت عشق از ترس بیشتر بود...

ای کاش روزی تمام عاشقان به عشق خود برسند...

ای کاش قلبهایشان فقط و فقط برای عشقی پاک می تپید...

ای کاش روزی دل من هم دلداری داشت، جز تنهایی جوانی...

ای کاش روزی در این ای کاش هایمان، دیگر ای کاشی نباشد...

 

 ای کاش...

 

 


بــوســـه
 

شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ

مانده در ظلمت دهلیز خموش

اختران دوخته برمنظره چشم

ماه بر بام سراپاشده گوش

***

در میان بود به هنگام وداع

گفت و گویی به سکوت و به نگاه

دیده ی عاشق و لعل لب یار

دل معشوقه و غوغای گناه

***

عقل رو کرد به تاریکی ها

عشق همچون گل مهتاب شکفت

عاشق تشنه لب بوسه طلب

هم چنان شرح تمنا می گفت

***

سینه بر سینه ی معشوق فشرد

بوسه ای زان لب شیرین بربود

دختر از شرم سر انداخت به زیر

ناز می کرد ولی راضی بود

***

اولین بوسه ی جان پرور عشق

لذت انگیز تر از شهد و شراب

لاجرم تشنه ی صحرای فراق

به یکی بوسه نگردد سیراب

***

نوبت بوسه ی دوم که رسید

دخترک دست تمنا برداشت

عاشق تشنه که این ناز بدید

بوسه را بر لب معشوق گذاشت

 

"فریدون مشیری"

 

 

 

 

 


حرفهای عاشقانه
  هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم




فرق من و تو: گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو





گفت: مي خوام برات يه يادگاري بنويسم گفتم: كجا؟ گفت : رو قلبت گفتم مگه ميتوني ؟ گفت : اره سخت نيست ‌‌ آسونه گفتم باشه بنويس تا هميشه يادگاري بمونه يه خنجر برداشت گفتم اين چيه ؟ گفت : هيسس ساكت شدم گفتم : بنويس چرا معطلي خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت دوستت دارم ديوونه اون رفته ؟ خيلي وقته؟ كجا ؟ نميدونم اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده





دل بيتاب من با ديدنت آرام مي گيرد اگر دوري زآغوشم نگاهم كام مي گيرد مرا گر مست مي خواهي نگاهت را مگير از من شب و شمع بود و من بودم و غم شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم





عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه گذاشتن سدي در برابر روديست كه از چشمانت جاري است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتواني به آن تكيه كني و از غم زندگي برايش اشك بريزي. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است كه مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني
 

 


هدیه
 
وقتی پا در این دنیا گذاردم
به من اموختن مهربان باشم
وقتی مهربانی کردم
دوست داشتن را اموختم
وقتی دوست داشتن را اموختم
به من نفرت را هدیه کردند
وقتی نفرت را هدیه گرفتم
به من تنهایی را پیشنهاد دادند

 

 


از من و تو ست اگر دردی هست
 

هست در خواب من آشفته

هر شبانگاه خیال پرواز

نه دگر از غم این راه دراز

 

غم برگشتن از این راهم نیست

غصه از دوری جانکاهم نیست

 

صبح در پشت در استاده

مرا می نگرد

 

 


من اینگونه میبینم
 
باران اشکهایم را پنهان میکند

صورتم خیس همچون پهنای خیابان

عینکم را از جلوی چشمانم برمیدارم

همه چیز کدر میشود

چه تفاوت دارد که دقیق ببینم

واقعیت این است

من اینگونه میبینم

همه چیز کدر

همه چیز مبهم

واقعیت این است

من اینگونه میبینم!

 

 


...
         همیشه همینطور بوده٬ همیشه دوری٬ همیشه فاصله

                  همیشه تا بگی سلام وقت خداحافظیه.........

                   آره٬ میدونم............! انتظار زیادیه .............!

                   ولی انصاف نیست توو همون هوایی که من نفس میکشم

                   نفس بکشی و دستات ازم دور باشه..........!

 

 


عکسها
 
عکسها

اسرار خاموش لحظه ها

بهانه ای برای دلتنگی

زدودن غبار فراموشی

با لبخندی یا قطره اشکی

یادآور کسانی که نیستند و نخواهیم دید

یادآور کسانی که هستند و ما فراموش کردیم

عکسها

لحظه غریب بوده ها

تثبیت زمان در گذر زمان

سفر به گذشته

خاطرات قلبم را میفشارد

 

 


چسب زخم
  کاش معنی بودن را میدانستم

و وجودم بهانه ای برای اثبات تنهایی نبود

                                             چرا حضورم را هیچکس تفسیر نکرد؟

نبودم؟

          بودم و نبودم

سنگینی نگاهم زمین را میفشارد

                                                                           و دروغ

صدایی در ذهنم نجوا میکند

                                 من خوبم!

پوزخند میزنم

                                       در زیر شکنجه ذهنم

                                                             روحم مجروح

طاقت نمی آورم

                  اعتراف میکنم

                                            غمگینی نگاهم را ببخش

                                               اشکهایم بهانه بود

آوای کودکی نگاهم را منحرف میکند

                                     آقا چسب زخم نمیخوای!

 

 


باغ پاییزی ...مهدی سهیلی
 

تو هم  همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی

دل هر گلبنت از سبزه و گل تهی مانده

و دست بینوای شاخه هایت خالی از برگ است

تنت در پنجه مرگ است

مرا هم برگ و باری نیست

زهر عشقی تهی ماندم

نگاهم در نگاه گرم یاری نیست

دل من هم دلی سرد است

پاییز من پاییز اندوه است

دلم لبریز اندوه است

نگاه جان پناهی نیست...

خطا گفتن خطا گفتم

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی

ترا در پی ، بهاری است امید برگ و باری هست

ولی در من بهاری نیست امید برگ و باری نیست

اگر در خاطرم ابریست، ابر گریه تلخ است

اگر بر چهره ام لبخندی می بینی، مرا لبخند اندوه است بر لبها

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی

در من بهاری نیست امید برگ و باری نیست ....

 

 


باد ما را خواهد برد... فروغ فرخزاد
 

در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من ، دلهره ویرانی است

گوش کن .. وزش ظلمت را می شنوی؟؟؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم ........

...........                                                 

 

 


نیست ...نیست ...
 

کسی برای قرارم در این حوالی نیست

برای کنج حصارم در این حوالی نیست

کسی که ز روی عاطفه گیرد بدست آرامش

ز روی شانه غبارم، در این حوالی نیست

کسی که سادگیش را درست مثل نسیم

بر روی دیده گذارم، در این حوالی نیست

کسی که ساده نشیند به جای تنهایی

فروتنانه کنارم، در این حوالی نیست

کسی که با تمام وجودم دل خود را

به دست او سپارم ، در این حوالی نیست

کسی که حجم دلم را بر روی شانه او

سبک چو اشم ببارم ، در این حوالی نیست

کسی برای قرارم در این حوالی نیست ...

 

 


... با توام ...
  با توام ...تویی که مثل یه ناجی از میون آسمونا و زمین اومدی ... اومدی تا دستای خسته و تنهام رو تو دستات بگیری ..بی پروا ...

با تو ام ... تویی که اومدی اما  بی هیچ ادعا و هیچ انتظار ... 

با تو ام ... تویی که  اومدی تا سپر بلام بشی تو جنگ سرنوشت ... تو جنگ نابرابر سرنوشت ... 

با توام ... تویی که مثل یه ستاره روشن ، تو شبای تیره و تاریک زندگیم پیدا شدی و خدا کنه بتونی یه ذره از روشنی ات رو برام به یادگاری بذاری ... 

با توام ... تویی که پناه همه تنهاییهام شدی ... همنفس خستگی هام ... 

با توام ... تویی که اگه برا هر کسی یه مثل تو بود ، روزش هیچ وقت به شب نمی رسید ... 

با توام ...تویی که دو تادل داری یکی برا غصه های ناگفته خودت و یکی برا غصه های یه گم کرده راه ...فدای دل مهربونت ... کاش یه ذره خوشبختی داشتم تا هدیه می دادم به دلت ...اما نیست ... 

با توام ...تویی که حتی نمی دونم چشمات به چه رنگه ... تویی که نمی دونم وقتی می خندی چشمات چه طوری می خندن ... یا اشکات چطوری رو گونه هات می غلطن ... تویی که فراتر از دیدن دو تا چشم نابینایی ... 

با توام ... با تویی که اومدی تا باز جرات گفتن بهم بدی ... جرات فریاد کشیدن ... جرات جنگیدن ... جرات خواستن ... جرات بریدن ... جرات بیدار شدن از خوابی سنگین و سیاه ... 

با توام ... با تو ... صدام رو بشنو ... و دستام رو محکم تر بگیر ... که عمریه دنبال دستات بودم ..دیر اومدی اما اومدی ... بمون که محتاجتم ... محتاج یه دست پاک ... یه همراه پاک ... یه همدل پاک ...  

صدام رو بشنو ... با توام ...

 

 


هدیه سبز آسمونی ...
 

می شنو  ای فرشته زمینی با تؤام

گرم سر جدا شود از تنم با توام
ادعایم این بود که بس بی ادعایم
بی دعا نیم من محتاج یک لحظه دعایم

صدایت را می شنوم اما سپرت خداست

تنها تنهایی که بی هیچ ادعاست
بگو ای که، ناجی ات منم

روشنایی را برایت یادگار نمی گذارم

بلکه جرقه ای خواهم بود تا شاید

 اگر دوباره خاموشت کردند دوباره شعله ورت کنم

با توام اما نه به دیده در خیال
با توام به دیده دل به امید وصال ...

 

 


رفتم
  رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد و بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرن تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم ....             

 

 


بازم برای تو می نویسم آسمونی ...
 

در شبی مهتابی       در شبی پر زشادی          

  ر شبی سیاهتر از من           در شبی پر از خواهش تن

     خواهی رفت ....خواهی کوچید .... 

شبی پر ز خنده تو               شبی تر ز دیده من

   رویایی تو          شبی پر از کابوس من

خواهی رفت .... خواهی کوچید 

شعر رفتنت را من می سرایم         

 پای رفتنت را من کفش می کنم

 تا تو بکوچی و بروی ...

 تا که تقدیر بیارامد پس از آن شب،  آرام

تا که عشق بمیرد پس از آن  شب ، غریب

و تو ....

خواهی رفت ....خواهی کوچید ...            

 

 


جواب بده و بعد برو !!!
   

اگه تو

یه نفر رو دوست داشته باشی                                              ؟                ؟                 ؟

و او  دلت رو بشکنه                                                                   ؟                 ؟                 

می تونی ببخشیش؟؟؟؟                                           ؟                             ؟                    ؟

                                                         ؟              ؟                ؟           ؟           ؟   

 

 


آخر شب ...آخر من ...
 

من " ماهم " رو گم کرده بودم ...

  تو دامن شب، تو دامن تاریک شب ، دنبال " ماهم" می گشتم ...گشتم و گشتم ... زندگی من شد

شب و شب ... تا به آسمونم برسم تا بتونم " ماهم " رو پیدا کنم ..." ماه " من گم شده بود ...   

بر پهنای تاریک دامن شب ، آویزون یه ستاره شدن هم ، روشنی رو برام هدیه نیاورد  ... همه ستاره  

های شبهای تاریک من ، قبل از به " آخر" رسیدن شب خاموش شدن ... از آسمون به زمین  

افتادن ...  ... شب هم به آخر رسید و من هم ....  آخر او سپیده صبح بود و آخر من ...  اما ... 

" ماه " من پیدا نشد ... گم تر شد ...

 

 

 


خداحافظ ... آسمونی ...
  می میرم برات

نمی دونستی می میرم بی تو و بدون چشات 

رفتی از برم ... تو نمی دونستی که دلم بسته به سازه صدات 

آرزومه که نمی دونستی که  من میرم برات می میرم برات 

عاشقم هنوز، نمی خواستی که بمونی و بسوزی به سوز دلم 

گفتی من می رم ...  تو می خواستی بری تا فرداها یار خوشگلم 

برو راهی نیست تا فرداها یار خوشگلم 

سفرت بخیر ...  اگه می ری از اینجا تک و تنها به یه شهر دور 

برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور  ... به یه دنیا نور 

نمی خوام بیای ...  

نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی 

نمی خوام ازت ، نمی خوام مثل یه شمع  بسوزی برام تا تموم بشی 

 برو تا بزر گی  می خوام که فقط آرزوم بشی ...آرزوم بشی ...

 

 


دریا ...
 

 ... دریا ... امشب برا تو می نویسم ... چقدر ساکت و آروم بودی ... همیشه اینطوری دوستت داشتم ... خواب رفته تو اوج سکوت ... بعد از مدتها .. من و تو تنها ... بازم از پهنای دل تو به او رسیدم ... با سکوت تو من به حرف اومدم ... بازم قصه ام رو براش تعریف کردم ، همونی که خودش برام نوشته ... همیشه نا امید و امشب امیدوارانه ... اما انگار برا زندگی چند روز دیگه بیشتر وقت ندارم ... اونقدر با حسرت نگات کردم که انگار برا آخرین باره ... نمی دونم اما این روزا همه چی رو با حسرت می بینم ! ... حسرت از دست دادن ... ترس از دست دادن ... تو دل پهن و آرومت، فردای طوفانیم رو دیدیم  ... فردا که تنهای تنها می آم کنارت و تو ساکت می شی و من فقط اشک می ریزم تو دامنت ...چشم من پر از اشک حسرت ... شاید شب بعد تو باشی و او نباشه ... کاش او هم مثل تو تو تقدیر خاکستری من همیشه جا داشت ... هر چی می خواد بشه!!! ... من می مونم ... تا اون جایی که می تونم ...

                                                                                                                       نا تمام !

 

 


تمنا ...
  روز نبود ...شب نبود ... میون شب و روز ... وقتی خورشید بارش رو بسته بود تا جاشو به ماه  بده ... ماه هنوز نیومده بود ... صدای همهمه گنجشکها میون درخت پیر همسایه می گفت:  وقت عزیز  صدا کردنشه ! ... صدات کردم ...برای صدا کردنت وضو نگرفتم ... دستام رو به سوی دستات دراز کردم ...  دستام بی مسح بودن ... می دونستم بی وضو هم صدامو می شنوی و  بی مسح هم دستامو هم می  گیری ...صدات کردم ... گفتم: " عزیز ترین ... مهربون ترین ... همیشگی ترین .....آه که کلمه ای رو پیدا نکردم که بتونه حرف دلم رو بهت بگه ... ندونستم چه کلمه ای لایقته .. یه آرامش دلنشین به دلم  دوید  ... فهمیدم صدامو شنیدی ... گفتی : "بگو " ...گفتم:  ترو به جون خورشید ، نه ! به جون ماه ،  نه ! ...ترو به جون گنجشکا ، نه ..نه!! ... گفتم ترو به وجود مقدس خودت قسم ...دستامو بگیر " ... اما  بازم نه ... نه ... گفتم ترو به وجود مقدس خودت دست همه اونهایی که منتظر دستاتن ، رو بگیر ... همه  اونایی که غروباشون دلتنگه و شباشون تاریک ... تا رسیدن به روزای روشن ... و دستای من هم ...

                                                   که محتاج دستای مهربونتم ...

 

 


برای چشمات می نویسم ...چشمای خسته ات ...
 

غم چشمات

چقدر غریبانه بود امشب اون نگاه خسته ات

گوییا برای بار اول بود غم چشمای تو و نگاه دل شکسته ات

خواستم با اشک داغ چشمام آب کنم یخ اون چشمای غم زده رو

اما ...

 چشمای خودم هم مبتلا شد 

مبتلای غم چشمای خسته ات

 

 


برای دل تنهام ... برای عمر رفته ام ...
  ایـــن روزهـــــا

دلـــم به سان پــیـــچــکــی بــــالارونـــده

از تـــن ســخـــت هـــر دیـــوار بیــگـــانــه ای

... هـــرز مـــی رود ...!!!

ســــر بــه آســـمــان دارد و پــــا در گـــــٍل زمیـــن

اما نمــی دانـــم

ایـــن دل چنـــیـــن شتـــابــــان

بــه کـــــجــــــــا مــی رود !

 

ایـــن روزهــــــا

عـــمـــرم به ســـان ســـاعتـــی دیـــوانـــه

بـــر تـــن ســخــت هـــــر دیـــــوار بیــــگانـــــه ای

کــــه ثـــانیـــه مــی کشـــد بـــرای وصـــــال آخــریـــن دقــیقـــه

... هـــــــــرز مـــی رود...!

امــا نمــــی دانــــــم

ایــن عـــــــمــــــــر چـنیـــن شتـــابـــــــان

بــه کـــــــــجــــــــــا مـــی رود...!

 

دل مـــی گریــــزد

عمـــر مـــی گـــــریــــزد

و مـــــــــــــــن!

و من نشــستـــه در انبـــــوه تنــهایـــی خویــــش

کـــلاف واژه بــهـــم مــی بـــافــــــم

از بـرای رفتــن عــــمـــــــــــر

رفـــتــــن دل

رفــتــــــن عـــشــــق ...

امـــا نمــی دانــــم

چــــه بــــی حاصــــل اســت ...

چــــه بــــی حاصــــل اســت ...

کـــه ثــــانیـــه های بـــافـــتــن مـــن

ثـــانـــیـــه هـــای رفـــتـــــن اوســــــت ....!!!

 

 


به که باید دل بست....
   

نامهربونی تو ،نامهربونی دنیا رو به یادم می آره ...چرا دنیا این طوریه ... یادته گفتم:

دلم را نسوزان

که من در خلــــوت بـــی پناهــم تنــــها تو را دارم ...

اما تو یادت می ره ... خیلی زودتر از تموم شدن حرفــــای من ....مثل مــن!!!

دلم خیلی گرفته ...یاد این شعر افتادم ...برات می نویسم تا بدونی نامهربونی این دنیا یعنی چی ...

 

به كه بايد دل بست؟به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را گرم، پاسخ گويد

نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر

قدمي، راه محبت پويد ...

 

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست همه گلچين گل امروزند

در نگاه من و تو حسرت بي فردائيــست ...

 به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد

نقشه يي شيطاني ست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد

حيله پنهانيست ...

 

 خنده ها ميشكفد بر لبها تا  كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ليك  دستي نبرند از پي درمان كسي...

 

از وفـــا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟ ريشه عشق، فسرد ،

واژه دوست، گريخت ...سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟دوست كجاست ؟

 

دست گرمي كه زمهر بفشارد دستت ،  در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند ،بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق ننشيند به لبت ، به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز زده در جانت چنگ ،به لبت نيز، مگو

 

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر آب كند آتش غم

آب شو، « آه » مگو .

 

شاخه عشق، شكست آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست ، به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟...به که شاید دل بســــت ؟...

 

 


عاشق نبودي
 

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم
روزي كه دانستي من بي تو ميميرم
روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم
بازنده من بودم اين بوده تقديرم
خوش باوري بودم پيش نگاه تو
هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو
عاشق نبودي تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودي تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودي
يك لحظه من بي تو هرگز نياسودم
من با نفس هايم نام تو را بردم
كاش اي هوسبازم با تو نمي ماندم
عشق تو چون برگي در دست طوفان بود
دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود
روزي به من گفتي ديگر نمي مانم
گفتم كه مي ميرم گفتي كه مي دانم
باور نمي كردم هرگز جدايي را
آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

 

 


دوسم نداشتی
 
تو که دوسم نداشتی چرا اومدی سراغم ،چرا نگذاشتی همونجور بسوزه بی تو چراغم ،اونی که ما بهش می گیم عشق عزیزم نداره ریشه ،اونی رو که من می خواستم گم شده واسه همیشه ،نمی ذاره عاشقی رو اون واسه بعدا و فردا ،اون می گه هر شب نباشی پیش من اون شب یلدا ،اما تو یه گل آوردی با یه عشق دادی به دستم ،که منم به حرمت اون تا حالا به پات نشستم ،عمر اون گل که تموم شد حرفای تو هم پریدن ،رفتن و بعد دویدن به یکی دیگه رسیدن ،بعد اون زدم به عشقت رنگ نارنجی عادت ،تا خدانکرده بعدا نکنم به اون حسادت ،خلاصه شدن فراموش قولای تو خیلی راحت ،بیا این قصه تلخو پاک کنیم زود سر فرصت ،واسه نامه جوابی نمی خوام نمی پذیرم ،یاد اون روزی نیفتی دیگه از دست تو سیرم

 

 

 


شاعر و فرشته
 
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ است

 

 

 


عشق یعنی
 

عشق یعنی تا ابد آبی شدن... عشق یعنی لحظه ای بارانی و لحظه ای شفاف و مهتابی شدن عشق یعنی لذت یك آرزو عشق یعنی یك بلای ماندگار عشق یعنی هدیه ای از آسمان عشق یعنی یك صفای سازگار عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن عشق یعنی لحظه ای خندیدن و سال ها اشك ندامت ریختن عشق یعنی زنگ تكرار نگاه عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن عشق یعنی قطره بودن سوختن عشق یعنی راهی دریا شدن هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف با حضورش ‌آبی و بی كینه است.

 

 


محبت
 
نام تو رو آورده ام دارم عبادت میكنم گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میكنم دستت به دست دیگری از این گذشته کار من اما نمی دانم چرا دارم حسادت میكنم گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم شاید تو با خودئ گفته ای دارم اطاعت میكنم رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میكنم من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میكنم تو التماسیم می کنی جوری فراموشت کتم با التماس ولی تو را به خانه دعوت میكنم گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی رفتم که تو باور کنی دارم محبت میكنم

 

 


تنها
 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني،تورا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم.... پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي ابي احساس تورا بين گل هائي كه درتنهائي ام روئيد،با حسرت جدا كردم وتو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويائي ومن تنها براي ديدن زيبائي آن چشم تو را دردشتي از تنهائي و حسرت رها كردم...همين بود اخرين حرفت...و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم...نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا،شايد خطا كردم و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا ،تا كي ،براي چه ،ولي رفتي و بعد ازرفتنت باران چه معصومانه ميباريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هروز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت،تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد... و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت... كسي حس كرد من بي تو،هزاران بار در لحظه خواهم مرد... و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد.. و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل... ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر...نمي دانم چرا؟شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

 

 


خسته شدم
 
خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام  گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك   گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته  شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و  شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم

 

 


عاشقت خواهم ماند
 

عاشقت خواهم ماند بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت بی آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بی هیچ سخنی گوش خواهم داد بی هیچ اندوهی در آغوشت خواهم گریست بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد بی هیچ گرمایی كنار آشیانه ی تو آشیانه می كنم و فضای آشیانه را پر از ترانه می كنم می پرسند : به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می كنم 

عاشقن خواهم ماند