|
نامهربونی تو ،نامهربونی دنیا رو به یادم می آره ...چرا دنیا این طوریه ... یادته گفتم:
دلم را نسوزان
که من در خلــــوت بـــی پناهــم تنــــها تو را دارم ...
اما تو یادت می ره ... خیلی زودتر از تموم شدن حرفــــای من ....مثل مــن!!!
دلم خیلی گرفته ...یاد این شعر افتادم ...برات می نویسم تا بدونی نامهربونی این دنیا یعنی چی ...
به كه بايد دل بست؟به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر
قدمي، راه محبت پويد ...
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست همه گلچين گل امروزند
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيــست ...
به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد
نقشه يي شيطاني ست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد
حيله پنهانيست ...
خنده ها ميشكفد بر لبها تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ليك دستي نبرند از پي درمان كسي...
از وفـــا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟ ريشه عشق، فسرد ،
واژه دوست، گريخت ...سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟دوست كجاست ؟
دست گرمي كه زمهر بفشارد دستت ، در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند ،بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ننشيند به لبت ، به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز زده در جانت چنگ ،به لبت نيز، مگو
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر آب كند آتش غم
آب شو، « آه » مگو .
شاخه عشق، شكست آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست ، به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟...به که شاید دل بســــت ؟...
|